|
|
|
|
|
تو كه هستي به فكر دريايي بزرگ ابي نميداني كه در ان دريا هست پر از كوسه ماهي نگو دريا بزرگ است و جادار. در ان هست هزاران مرغ ماهي خوار اي ماهي سياه و تنها تو زيبايي چرا هميشه خود را ميكني پنهان مگر زيبايي فقط در رنگ است در هوش و استعداد و شعور و معرفت است كه بزرگترين و زيبا ترين ماهيها ندارند حتي عروس دريايي در زيبايي تو در حيرت مانده و حسرت تو را ميخورد.
نویسنده.مادر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم شهریور 1384ساعت 21:48 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
مادر.كلمه صداقت و مهرباني. قلبت چون اينه صاف و شفاف و دلت چون درياي بزرگ ولي ارام و پر از رازهاي نهفته و نگاه چشمهايت چون افتاب گرم و صميمي پر از مهر است گفته هايت اهنگي دلنشين و ارام بخش . خنده هايت نسيم بهاري و لذت زندگي است . مادر اي پر معنا ترين موجود روي زمين يا فرشته روي زمين .مادر فرشته اي كه خدا ان را روي زمين قرار داده مادراني فداكار و دلسوز كسي كه از خودش مايه مگذارد و جان و جواني .زيبايي.محبت و هستي خود را نثار فرزندانشان ميكنند مادري كه ضربان قلب خود را با طپش قلب فرزندش پيوند ميده مادر اي روياي سبز.اي درياي ابي.اي كوير وسيع نويسنده.مادر |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیستم مرداد 1384ساعت 16:9 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقي كه عشق را نشناسد عاشق نيست... عاشقي كه عشق را در قلب خودش حس نكند عاشق نيست ![]() هر وقت نامي از عشق به ميان مي ياد.همه فكر ميكنن عشق يعني هوس.يعني خوش بودن با معشوق نه چنين نيست .عشق به خالق عشق به معبود عشق به خلق . خلقي كه عشق و محبت را با خود به اين دنيا به ارمغان اورد . عشق به خدا عشقي كه مانند زنجيري پايدار و محكم بين عاشق و معشوقه... فقط يك عاشق دلباخته و ديوانه عشق ميتونه حلقه هاي ضخيم و گره خورده ي زنجير را لمس كنه... هر وقت خودت و شناختي ميتوني خدا هم بشناسي هر گاه نا اميدي بر تو غلبه كرد و در هاي اميد را بر روي خودت بسته ديدي ميتوني عشق واقعي را ببيني هر گاه عشق هوس تو را ترك كرد ميتوني به سوي عشق خدايي بري عشقي كه پايان نداره . نا اميدي و سياهي نداره . ارتباط تو با اون نياز به نامه و تلفن نداره نياز به واسطه و اينترنت هم نداره. فقط قلب پاك . دل صاف مثل اينه . مثل اب ابي دريا شفاف مثل اب رودخانه اي كه سنگ پاره هاي رنگارنگ در ان پيداست ... نفس عميق و سوگند و فاداري با خالقي كه تو را افريد و به تو روح و جان داد تا او را در قلبت احساس كني و بداني عشق وا قعي عشق به خداست . بعد عشق به خانواده فرزند و زندگي براي خوب زندگي كردن عشق كاذب عشق به دنيا و دنيوي عشقي كه انسان يا عاشق را به نابودي ميكشد به پاياني بي سر انجام به پاياني بدون نقطه...
نویسنده مادر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 13:11 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بنگر.بنگر به شعله هاي اتش.به شعله اي كه همه چيزو همه رنگ در خود نهفته دارد. رنگ سرخ و زردش كه لطافت گرمي مي دهد گرمايش ارامش ميدهد و به زندگي روشنایی ميبخشد و زر و روي ان مانند لالايي كه مادر در گوش فرزندش ميخواند... بنگر و گوش بده به ناله ي جرقه هايش كه شاهد قصه هاي عاشقان شعله اي كه ارمغاني از انسانهاي اوليه و هديه اي از زرتشت به ما رسيد. بعد از خدا ميپرستم اتش را كه بخشي از وجودم . روح و جانم هستي ...
نویسنده مادر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 12:39 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اشك.اشك باران.اشك چشم.اشك تمساح.اشك تا ك.اشك گل اشك باران... وقتي ابر از شدت سنگيني بارش ميگريد اشك چشم...اشكي كه از غم وغصه .شوق و يا از دلتنگي از چشم سرازير ميشه اشك تمساح...اشكي براي فريب دادن اشك تاك...لحظه اي كه شاخه انگور را از تنه اي او جدا ميكنن شاخه اي كه مدتي در تنه ي مادري خودش زندگي ميكرد ولي افسوس او را به راحتي ميبرنند و جدا ميكنن قطره اي كه لحظه اي جدا شدن از شاخه ميچكد همان اشك اوست اشك سه حرف بيشتر نيست ولي هزاران حرف در بر دارد اشك شوق... موقعي رخ ميدهد كه از شدت خوشحالي و شادماني بي اختيار از چشمها سرازير ميشود و خنده و گريه را در هم مي اميزد اشك غم و غصه...نمايان درد و بيماري. ناراحتي . دربدري لحظه اي كه درهاي خوشبختي و شادي به رويت بسته شده است اشك دلتنگي...لحظهاي كه دل را در غصه ها حبس كردي و پنجره اي از نفرت ساخته اي بيا چشم خود را با اشك خوشحالي بشوي و لذت زندگي را از ديدگاه خوبي ها ببين
نویسنده مادر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم مرداد 1384ساعت 11:41 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
قلم در دست ميگيرم اما نميدانم چه بنويسم از غم دنيا يا از غصه هاي خفته در دلم . يا از درد هاي كوچك و بزرگ ديگران بنويسم . نميدانم از نا مردمي ها بنويسم يا از نامرديهاي رفيقان . با از نارو زدن دوستان بنويسم. تا قلم ج.هر دارد و من جان در بدن از همه چيز مينويسم.... از شادي ها و از غم ها از زنده ومرده . از تلخي و شيريني هاي دنيا مي نويسم عجب دنيايي عجب روزگاري. خداوند ادم و حوا را به زيبايي افريد. اين نسل انهاست كه زشتي ها و عجايب روزگار را به وجود اوردند... انها اگر مي دانستند با خوردن ميوه جادويي چنين ميشود هرگزنميخوردند... اين هابيل و قابيل بودند كه درخت نسل خوبيها و بديها را پر بار كردند. اين دو برادر بودند كه هر كدام يك نهال را به معناي يكي نيكي و صفا و مهرباني و يكي نفرت . كينه و جنگ را كاشتند... هر دو نهال انها ريشه اندوختند و بزرگ شدند.. تا هزاران سال درخت نيكي و صفا ثمر داد و پر بار شد. در ثمر هر دوي انها بد و خوبي . نفرت و غم و غصه بود البته نه به اندازه ي خوبيها و نيكي ها... ولي بعد از مدتي ريشه درخت نيكي كم كم خشك شد و به جاي ان درخت نفرت جان گرفت. انقدر پر بار شد كه ديگر شاخه هاي ان جايي براي ثمر نداشت . ريشه ان روز به روز زنده و پر بار تر شد انقدر ريشه زد تا به لجن رسيد . اين درخت همين نسل بي بند و بار جامه است . كساني براي به اوج شهرت و رسيدن به كيسه هاي پول دست به هر كاري ميزنند ... نامرديها . حيله و مكر. فريب و نيرنگ . خيانت برادر به برادر . جنايت پدر به فرزند همه چيز به جز صلح و صفا... بياييد نه با خون . با اب چشمه محبت و دوستي درخت نيكي را ابياري كنيم و ريشه خشك او را در دل هستي تازه كنيم و او را دوباره پرورش دهيم تا ثمر دهد و شاخه هاي ان روز به روز پر بار تر شود و سر به فلك كشد و حتي از عرش خدا هم بالاتر رود انقدر بالاتر كه دست هيچ نامردي به ان نرسد .
نویسنده مادر |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 10:26 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
اسمان تنگ وتار است . ماه و ستاره ها در خوابند امشب اسمان پرده غم بر روی خود کشیده به گمانم طوفان در راهش امشب طوفان میاید که با خود ببرد این جان تب دار را تو کجایی ای یار بی وفا چرا با من جفا کردی امشب
نویسنده.مادر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هجدهم تیر 1384ساعت 17:40 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بیا با هم اشیانی بسازیم تا بیگانه نباشیم.بیا تا دست در دست هم گیرییم زنجیری بسازیم تا دیوانه زنجیری نباشیم... بیا تا با هم جفت باشیم.جدا بودن بیگانه ای تنهاست...
مرغ عشق جفت بودنش زیباست.تنها ماندنش بی جاست. قناری ازاد بودنش زیباست.در قفس زندانی کردنش رسواست.رسوایی ان نه این است که در بند است از سوز دل خواندنش پیداست... اواز غمناک او پی یار گویاست...او هم در قفس بیگانه ای تنهاست...
نویسنده مادر |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 14:45 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
بنام خدا.بنام طبیعت.بنام هستی.بنام مستی.بنام اسمان و زمین.بنام نیستی.......
بنام خدا .بنام تو که بالایی.میدونم هوای مارا داری.ولی چرا این چنین کردی... یکی را زشت.یکی را زیبا .یکی را بی چیز یکی را دارا........ عادلی ولی عدالت نداری..بی نیازی ولی پیمانه نداری من شرمنده ام ای خدا . ببخش که چاره ای ندارم.تو میبینی حال زارم را.تو میبینی تن بیمارم را.. تو میبینی دل خون بارم را.. چرا نمیدی درمانم ....چرا نمیکنی از این همه غم رهایم؟!!
نویسنده..مادر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 21:3 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تا کی نیرنگ.تا کی دو رنگی. تا کی دروغ تا کی فریب.بازاری داغ تر از چاپلوسی ندیدم.دنیایی به این شلوغی ندیدم.چی میشد اگر دنیا و زندگی را به جای مداد سیاه با مداد رنگی کشید.......
هر چند به زیبایی رنگهای خدا ندیدم.. به خدا قسم نقاشی بالاتر از خدا ندیدم... جعبه مداد رنگی من ابی داره.اما ابی تر از اسمون ندیدم.صد رنگ مداد سبز دارم.ولی به سبزی جنگلهای شمال ندیدم........ زرد و قرمز و نارنجی را در هم امیختم ولی مهتابی به زیبایی مهتاب خدا در اسمان ندیدم.... حیف نیست دنیا را با مداد سیاه میکشی..حیف نیست زندگی را با خشت های فریب و دو رنگی میسازی پاک باش..مردانه زندگی کن..عاشقانه بمیر.. تا همیشه زنده باشی.......
نویسنده.. مادر |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 20:47 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
عاشقم . عاشق ستاره صبح.. عاشق ابهای سر گردان
عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام تست بر ان...... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 10:0 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
تمرین لینک و درج عکس
خاطره دوست من است بیا تا برایت بگویم
زهرا هم به دوستان من اضافه شد حرفهای تنهایی |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 18:46 توسط افسانه
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدا
وب لاگ در حال ساخت هنوز هم در حال ساختم! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم تیر 1384ساعت 18:28 توسط افسانه
|
|
||