

شبی پر از دلتنگی در حاشیه ی روزمرگی های من و ما که مفلوکانه در غیاب
آن "یار ِ وفا دار" در چاله ی زغالدان این قلیان ِ نیم قد رها شدیم...
و این قلندران ِ نیم شب ، سخت سوپری ِ سر کوچه را تکفیر گفتند و این قلیان را تکبیر...از آن رو که "یار وفا دار" این شب غیابی بس مشکل بر ما روانه ساخت...
یار دبستانی ِ من... ضمیر من در پس تو پیداست...
"برای مهربانم سیگار..."

زندگی برای تمام کسانی که از آن فراری اند هر روز رنگ باخته تر از پیش می شود و تنها حالت ِ خمودی و منگ بودنش نیست که می تواند روحت را مفلوک تر از همیشه رها کند بلکه بسیار اتفاقات نادر بی شماری هم در کمین است.شاید برای درست فهمیدن هدفهایی که هرگز برای آن برنامه ای نمی شود تدارک دید، رها کردن تمام وجود... در پشت پرده ی روزگاری باشد که تو را همیشه مفلوک تر و بدبخت تر از همیشه طالب است.تمام خواستن ها و نخواستن هایت تحت الشعاع ِ غریزه هایت باقی می ماند و هیچ روزنه ای هم برای فرار از این صحنه هرگز بوجود نمی آید.
تمام افرادی که از اطراف ِ بودنت در گذرند فقط کسانی هستند که مرموز تر و مبهم تر نفس می کشند و شاید هم گریه کردنشان را و یا خندیدنشان را و تمام کارهایشان را در قالب هایی از پیش تعیین شده انجام می دهند که تو با آنها به کل بیگانه ای... در همچین شرایطی خودت را موجودی اضافی در جمعی اضافی میبینی که کوچکترین تمایل برای همراهی کردن با محیط اطرافت را نداری و به این فکر هستی که به نحوی پایت را از این برکه بیرون بکشی و تمام لحظه های پس و پیش را با مشت هایت بکوبی به شدتی که آن قدر از هم بپاشد که تصویرشان کوچکترین مفهومی برای هیچ بیننده ای نداشته باشد.
در و دیوار اطرافت پر شده اند از اسبابی که هیچ مورد مصرفی با غریزه هایت ندارد... صداهایی می شنوی که به نظرت تمام و کمال از جهانی دیگر شروع شده اند و شنیدشان توسط گوشهایت کمی بی معنی (nonsense) به نظر می آید. در این هنگام است که خودت را به جلوی آیینه می کشانی سخت زل می زنی به اندامت ، آرام آرام به آیینه نزدیک میشوی... اول پاهایت در آیینه محو می شود... بیشتر که نزدیک می شوی دستهایت هم محو میشود... کمی بیشتر پیش میروی ، دیگر تنها چهره ات در آیینه تصویر دارد... چهره ای که تکیده تر و مرموزتر از همیشه است... چین و چروک پوستت را بسیار با ظرافت حس می کنی... آرام آرام لب و دهانت هم محو می شود...
من تا نقطه ای پیش رفتم که تصویری در هیچ آیینه ای نمی بینم... تصویری از خودم که نمی دانم کجا محو شده...
زندگی با تمام جزئیاتش برای من و من ِ در آیینه، از بودنش فرار کرده ...در نقطه ای جا مانده که هر چه می اندیشم نمی توانم موقعیتش را بشناسم... حتی چیزی از بودنم هم حس نمی کنم...
از پس ذهنم که تصویرت چند لحظه ای می گذرد نمی دانم از سر ِ چه و کجا ولی یاد ِ جفت گیریه سگان می افتم و له له زدنهاشان و صدایه ناله های پیچیده از شهوت در فضای اطراف و سه جزیره که در جنوب پریشان است... می دانی تو جای تمام جا کش ها و پفیوس های این شهر ِ مدفون شده بر زیر ِ آوار ِ ندبه ها و ناله هایت هر روز بیشتر و بیشتر مرا به جنون می کشانی... و شاید خیلی های دیگر را هم چو من از قبل کشاندی و بعد من هم خواهی کشاند...این روزها که تورا به یاد می آورم انگار بوی تعفن تمام دنیا را به تنهایی بالا می کشم و تو بر تختت آسوده نشسته ای و از جان و مالمان مایه گذاشتی و بر ما سخت می خندی...
فقط همین باقی مانده بود...
که سه جزیره در جنوب پریشان باشد...

برای من سمبل آزادی شده ای.سمبلی که می شود با دلهره های خفیف میان ِ جمع دوستان از شرابت نوشید و بحث های زمانه را پیش کشید. از مالنا گفت که معلوم نشد چرا هرگز گریه نکرد و از زنی دیگر در همسایگی که ناله هایش این روزها بدجور مرا می خراشد...
گاهی پیش می آید که در نقبی که ساخته ام سرگردانیم را گم کنم و آن هنگام است که باورت می شود هرگز نخواهی توانست در من خودت را بشناسی و نه این که من اینگونه خواسته باشم بلکه سرشتم مرا به این همه وا داشته است... همین الان که این موج ِ هاله ها از پی هم می تازند از مبدا آتش به وهمی که آغازش هم چون پایانش نا مرئیست من هیچ چیز را با همه چیز رها میکنم در میان حلقوم ِ «زمان» تا همه بدانند که چه ریشه ای سترگ دارد همه ی ثانیه های در پیش و چه سرودی زیبا و به جا قید خواهند کرد فرو رفتنمان را در عمقی که هیچ واحدی را نمی توان برایش تعریف کرد...

مقابل ِ مسجد ایستاده ایم... من و او رو در رو... و گربه ای که همیشه در این حوالی پلاس است... از در و دیوار اطراف همین محیط خاطره هایی کم و بیش شیرین و لغرنده در ذهنم هنوز باقی است... گاهی که به رود خانه ی دود جاری شده از سیگارم متمرکز می شوم همه ی تصاویر گذشته های نزدیک ِ دور جلو چشمانم مثل اسلاید پی در پی بر من می گذرد و با تمام کینه ها و بغض هایی که از این محیط دارم به همه چیز می خندم... خنده ای کم و بیش زننده... خنده ای که به قول هدایت مو به تن آدم سیخ می کند...
جلو دروازه همین مسجد گلهایی کاشته اند که بس زیباست و محتمل همین ها هستند که قادر میسازند کسانی مثل من بتواند نفس کشیدنش را تحمل کند و بتواند همچنین زننده بخندد... به تمام خیابان آزادی از آن سرش تا انتها بتواند بخندد... به دانشگاههایی که قطار شده اند به پسران و دخترانی که دستمال کاغذی هایشان در جیب و کیفشان است... به تمام احساس هایی که در پارک دانشجوست و به تمام برانکارد هایی که در بیمارستان هاست... به طویلستانی که رنگ سبز گرفته با تمام صندلی هایش که کون هم دیگر را می لیسند و به خانه ی شاهی که از رگ گردن هم به ما نزدیکتر است... و به تمام حبل الورید هایی که آویزان شده است از در و دیوار ها... به 3 جزیره ای که الّ و بلّ مانده اند و به انسانهایی که هنوز می خندند...
بخند

همه چیز روی هم تلنبار شده ، مثل ته سیگار های من بر داخل این لیوان ِ بو گندو... یا شاید هم مثل صدای عذاب دهنده ی موتور ِیخچال ِ آشپزخانه مان بر روی شیار های نه چندان عمیق ِ مغزم...
بگذریم...
گاهی زیبایی را می شود پپشت گلبرگهای زرد ِ پژمرده دید و گاهی هم در انتهای سوختن ِ چیزی مثل من... ولی نه آنقدر که بشود در مقابل ِ قهقه سدی ساخت و تصویر ِ مزحکه خود را در آیینه ی شکسته ای در دور دست دید!! همان چیزی که مسخش شده ام...
حس میکنم از دَوَران جا مانده ام... از دَوَران بر دور محوری به شکل ِ من... و از دوران به حول محوری به نام تو...
همه ی نوشته هایم شکله قرینه ای شده است که طرف دیگرش تصویری مسخ شده از حباب هایی است که توانایی ترکیدنشان را با ملحفه های پوشالی فریب داده اند... و من اینجا فقط می نویسم... با قاعده هایی که فقط می شود از یک چراغ ِ چشمک زن ِ گم شده در مه آموخت... و چه زیبا می شد اگر به رفتار ِ تنها عادل ِ منصف به نام مرگ تن می دادم... شاید فقط همین است یا بهتر بگویم همین باقی مانده است که همه در آخر به عدالتی در خور، تسلیم می شوند... عدالتی به نام مرگ... و آن هنگام است که زمین برای همه یکسان عمل می کند...
اصلن کاش تنها دستمال مرطوبی بودم که خیلی وقت پیش ها فقط پرتم می کردند گوشه ای و من از این همه خلاص بودم الان...
شاید زیادی مست کرده ام... نمی دانم...
دیگر حتی گل های باغچه هم از تو بیزارند... تویی که دیگر برای تمام رُستنی هایم ممنوعه ای.... تنهایم بگذار...


تمام تصویر کج و معوجم را در انحنای خیال های سر شار از بی رنگیش بدون لحظه ای تردید از آنچه بر من خواهد گذشت،پشت صدای خنده های زننده ات در قماری نا برابر همه را بازیدم و باختم تا لحظه ای به حس و حال من شک نبری... به تمام آنچه که مملوء از ویرانی خواهد بود هدیه دادم تمام آواز های شاعرانه ام را که دیری نگذرد امتداد نفس هایم... و تو چه بی رحمانه زیبا تماشا کردی تمام ِ حادثه های شب های رنگ پریده ی زرد زده ام را...
و حالا دلِ خسته ام به دست ِ سیگار های جگرکی است که گاه می سوزاندم و گاه می سوزانمشان... و هیچ هم البته سرد رنگ نیست حضورش در شش هایم...
همه را سُریدم از یکی به دیگری که بر هم بلغزد تمام چار چوب ِ دیوار های خانه امان...
تو نه ولی من خوب خاطرم هست روزنامه هایی را که بر پنجره و در های شیشه ای اتاقم چسبانیده بودم که حریمی باشد از نظاره ی جنبنده گان و هو هو کنان اطراف خانه امان... و شاید تو هیچ آن ها را ندیده بودی...
بعد ِ صحنه های رخ داده که تیغش از همه حتی از ابتذال هم برنده تر بود من آن لیوان پر از آب را که در کنار در جا خوش کرده بود را تا ته سر کشیدم و از دستت دزدیم... بعد هم دست در دست راهی شدیم این شهر سوخته را... تو با شک های همراه ِ دلت و من با اطمینانِ ِ تمام نغمه هایم... خانه را تا ولیعصر پا بر جای قدمهایت گذاشتم و آنجا را تا راهی شدنت... و کاش هیچ آغازی نداشت پایانمان و هیچ پایانی هم سبقتی آغازمان نمی گرفت...
و یا که شدنی ها شد و گذشت و من باور کردم که تنها بودم... نقشه ام عملی شده بود...
آری نقشه ام عملی شده بود... نقشه ام عملی شده بود... همانی که پشت احساسم برایمان دوختمش...

این روزها به زیبایی می شود حس کرد که سینه ی یخ زده ی زمین به پیشواز ِ گرمای بی تابِ خورشید و دَوَران ِ فصلی میرود... باری این گونه است زیستن زمین کهن... به فکر جاری کردن برفهای روی قلبش است... قلبی که هیچ رنج و غمی را حس نمی کند... هیچ از حال من و تو خبری نمی گیرد... به عبارتی ککش هم نمی گزد... من میدانم این برف و یخ بر قلب این زمین چه میکند... اینها همه شاش های آدمیان است... آدم هایی که بر این شاشیدند رفت... یا حتی شاید هم اشک های ملت است... ملتی که شاش بند شده اند... این ها اجازه ی شاشیدن ندارند... و زمین تمام این مایعات رنگ به رنگ را فرو می خورد بدون هیچ معاوضه ای... همه اش دردناک است... منظورم جاری شدن این کلمات از قلم موجودی مثل من است... دوستی می گفت شاید عرق مردمیان است... در تلاش برای فردایی بهتر سخت می کوشند و عرق میریزند و این هاست که هر بار در زمستان بر قلب زمین یخ می بندد... دوستی که در درون من گاه گاهی زمزمه های امید وز وز می کند... من که میدانم زمزمه را نمی شود وز وز کرد... شما بگویید معنی وز وز چیست؟! که این دوست گرامی امان بی خیالش نمی شود... می خواهم بداند که زیادی با من پسر خاله شده است... شاید روی خوش نشانش داده ام ... در درون من... پشت بودنم جا خوش کرده است... شاید هم صدای همین موزیه مادر زاد است که گه کاهی مرا به شک وا میدارد...
من همین جا که هستم بر دور بودنم حصاری بافته ام که هیچ چیز نمی تواند از بودنم عبور کند.نکند که همه ی اینها بر من بتازند... به آنچه که در من می روید سخت نگرانم.چه هیولای است که مرا سخت به وحشت انداخته... از نا خود آگاهم بی زارم... چه بلایی سرش خواهم آورد با این همه به دل گرفتنهایم... باز می دانم که قاطی کرده ام... شدید قاطی کرده ام.
بی خیالش...
می خواستم از امروزی ها کمی گله کنم... ولی باز می گویم بی خیالش... بی خیالش
بی خیاش...